تبليغاتX
شکاف نور

شکاف نور

من تمنّا کردم

که تو با من باشی

تو به من گفتی

-         هرگز، هرگز

پاسخی سخت درشت

و مرا غصّه ی این

                       هرگز

                                 کُشت

+نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت18:43توسط ص . . . | |

 

به این تمکین که ساقی باده در پیمانه می ریزد

رسد تا دور ما دیوار این میخانه می ریزد

 

گرفتی چون پی مجنون ز رسوایی مرنج ای دل

که دایم سنگ طفلان بر سر دیوانه میریزد

 

 

+نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت5:39توسط ص . . . | |

 

می روم تا در میخانه کمی مست کنم

جرعه بالا بزنم آنچه نبایست کنم

 

آنقدر مست که اندوه جهانم برود

استکان روی لبم باشد و جانم برود

 

برود هرکه دلش خواست شکایت بکند

شهر باید به من الکلی عادت بکند

 

+نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت3:56توسط ص . . . | |

چندتا پیوند جدید براتون گذاشتم!!!

+نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت5:49توسط ص . . . | |

می‌دونم!

بازم تاخیر داشتم!

تاخیر که نه؛اصلاً نبودم!!!

خلاصه شرمنده‌ی اخلاق ورزشیه همتون هستم!

مشکلی پیش اومده بود که نمی‌تونستم آنلاین بشم!
بعدشم که مشکلم حل شد؛رفتم مسافرت!

اونجا هم که اصلاً امکان اتصال به نت رو نداشتم!

خلاصه شرمنده!!!

دیگه زود به زود می‌یام!!!

همتونُ دوست دارم!!!

آپ جدیدمُ بخونید!

نظر یادتون نره‌ها!!!!!

+نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت19:3توسط ص . . . | |

باز‌هم سلام!!!

از همان سلام‌هایی که همیشه برایت می‌نویسم!

از همان سلام‌هایی که با نوشتنش برای تو،تمام رنج‌ها و غم‌هایم را می‌فهمی!

سلامی پر از غم و اندوهِ نبودنت؛ندیدنت و دور بودنت!

 

دیروز به همه‌ی درها قفل زدم،تا حرف‌هایم را ندزدند!

تا حرف‌هایی که می‌زنم برایت تکراری نباشد!

نمی‌دانم چرا این چند نامه‌ی آخرم را پاسخ ندادی!؟

دیگر جواب نامه‌ام را نمی‌دهی!؟

جواب نامه‌ام را بده!

حتی اگر فقط سلامی باشد!
شاید سلامت گویای بهار آمدنت باشد!

 

چقدر به هم نزدیکیم!

گاهی چقدر از خودم فاصله می‌گیرم!
نمی‌دانم چه خواهد شد!

 

ای همیشه خوب، مرا ببخش!

مرا ببخش که این همه جوانم و گاهی چقدر نا‌جوانمرد!

 

می‌خوانمت!

می‌خوانمت به نور!

به بلندای نفس!

به خاطرِ پرنده‌ی مانده در قفس!

می‌خوانمت به تمام نام‌های زیبا!

می‌خوانمت چون به تو نیاز دارم!

به دستان گرمت!

و به آغوش پر مهرت!

دوستت دارم و برای آمدنت هر شب دست به دعا بلند می‌کنم!

 

 

خدایا در این دنیا کسی هست که همه منتظر آمدنش هستند!

خدایا در این دنیا کسی هست که همه مشتاق دیدارش هستند!

خدایا در این دنیا کسی هست که می‌خواهم برای آمدنش دعا کنم؛امّا با کدام زبان؟

زبانی که مدام در حال دروغ گفتن است!؟

زبانی که به هر کلامی می‌چرخد!؟

نمی‌دانم!
من برای آمدنش دعا می‌کنم!

خواهش می‌کنم توسل مرا بپذیر!

 

اَللّـهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّـکَ الفَرَج

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت18:56توسط ص . . . | |

من عاشق آن دیده چشمان سیاهم    

بیهوده چه گویم که پریشان نگاهم   

گر مستی چشمان سیاه تو گناه است    

من طالب آن مستی و خواهان گناهم…

 

 

بادبادک رفت بالا… قرقره از غصه لاغر شد !!

 

 

 آنان که رنگ پریدگی پائیز را دوست ندارند نمی دانند پائیز همان بهاریست که عاشق شده است…

 

 

اگر روزی دلت لبریز غم بود   

گذارت بر مزار کهنه ام بود   

بگو این بی نصیب خفته در خاک   

یه روزی عاشق و دیوانه ام بود…

  

 

شاید آن روز که سهراب نوشت:

(تا شقایق هست زندگی باید کرد)

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینطوری نوشت:

(هر گلی هم باشی.چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست)

 

 

خبر به دورترین نقطه جهان برسد  

نخواست او به من خسته ، بی گمان برسد   

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت   

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد   

خدا کند ، که نفرین نمی کنم   

نکند به او که عاشق او بوده ام زیان برسد   

خدا کند فقط این عشق از سرم برود   

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد…

+نوشته شده در جمعه 10 آبان1387ساعت19:38توسط ص . . . | |

این شعر چه نقش آب و رنگی شده است

انگار که نقش تخته سنگی شده است

بیت لب من به روی بیت لب او

به به چه رباعی قشنگی شده است

+نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت17:47توسط ص . . . | |

 

شاید خیالی اما واقعیت!

 

Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... who arranged a running competition.

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدند.

 

 

 

The goal was to reach the top of a very high tower.

هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.

 

 

A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...

 

The race began....

و مسابقه شروع شد....

 

Honestly, no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower.

 

راستش، کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتونند به نوک برج برسند.

 

You heard statements such as:

شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:

 

"Oh, WAY too difficult!!"

"اوه، عجب کار مشکلی!!"

 

"They will NEVER make it to the top."

"اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند."

Or:

یا:

"Not a chance that they will succeed. The tower is too high!"

"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست. برج خیلی بلنده!"

 

The tiny frogs began collapsing. One by one....

قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...

 

Except for those, who in a fresh temp were climbing higher and higher....

به جز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند...

 

The crowd continued to yell, "It is too difficult!!! No one will make it!"

جمعیت هنوز ادامه می داد: "خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!"

 

More tiny frogs got tired and gave up....

و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته  و از ادامه دادن منصرف می شدند...

 

But ONE continued higher and higher and higher....

ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد. بالا، بالا و باز هم بالاتر....

 

This one wouldn't give up!

این یکی نمی خواست منصرف بشه!

 

At the end everyone else had given up climbing the tower. Except for the one tiny frog that, after a big effort, was the only one who reached the top!

 

بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!

 

THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to know how this one frog managed to do it?

بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟

 

A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal?

 

اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

 

It turned out....

و مشخص شد که...

 

That the winner was DEAF!!!!

برنده ی مسابقه کر بوده!!!

 

The wisdom of this story is:

Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic.... because they take your most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in your heart! Always think of the power words have. Because everything you hear and read will affect your actions!

 

نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که:

هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید!

هیشه به قدرت کلمات فکر کنید.

چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره

 

Therefore:

پس:

 

ALWAYS be....

همیشه....

 

POSITIVE!

مثبت فکر کنید!

 

And above all:

و بالاتر از اون

 

Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!

هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید کر بشید!

 

Always think:

و هیشه باور داشته باشید:

 

God and I can do this!

من همراه خدای خودم، همه کار می تونم بکنم

+نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت17:44توسط ص . . . | |

بازم سلام!!!

فکر کردم وقت تغییرات باید رسیده باشه!

یک نشانه!
باید تغییر کنم تا تغییرات دیگه به دنبال اون یه تغییر بیان!
شب چیه؟

روز بهتر نیست!؟

دیگه دوست دارم روز باشم!
دیگه شبی در کار نیست!

دیگه شب زده نیستم!
من یه روز زده‌ام!

+نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387ساعت0:27توسط ص . . . | |

من حالاحالاها در گیرم!


داره مییات طرفم!

 

آره دوباره داریم با هم مهربون‌تر می‌شیم!

 

باید برم!

 


باقیش باشه بعدا!!!

+نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت19:50توسط ص . . . | |

بی خیال طرف!

بی خیال اونی که دوسش دارم!

بی خیال عشق!

بی خیال زندگی!

بی خیال بی خیالی!

+نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت18:52توسط ص . . . | |

اصلا همیشه سلام،مگه سلام بده!؟

می خوام یه اقدام خفن بکنم!

می خوام بی خیال بشم!


به نظرتون میشه!؟

یا بزه؟

+نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت19:59توسط ص . . . | |

بازم سلام ‍، بابت اين چند روزي كه نبودم واقعا ببخشيد از فردا شروع می كنم!

+نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت18:25توسط ص . . . | |

دستاشو مشت کرده بود 

 

 

اومد جلو

 

 

 

 

پرسیدم توی مشتت چی داری؟

 

 

 

گفت: خودت نگاه کن

 

 

 

دستاشو گرفتم آروم باز کردم

 

 

 

توی دستاش چیزی نبود

 

 

 

گفتم چیزی نیست که

 

 

 

 

دستامو که توی دستش بود فشرد

 

 

 

گفت: نبود ولی حالا هست!!!

+نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت18:21توسط ص . . . | |

در حضور خارها هم می شود يك ياس بود،در هياهوی مترسك ها پر از احساس بود

ميشود حتِ برای ديدن پروانه ها شيشه های مات يك متروكه را الماس بود

دست در دست پرنده بال در بال نسيم ساقه های هرز اين بيشه ها را داس بود

 كاش می شد حرفی از "كاش می شد"هم نبود هرچه بود، احساس بود و عشق بود و ياس بود!!!

+نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت18:10توسط ص . . . | |

عاشق شدن مثل دست زدن به آتيش می مونه . پس سعی کن تا وقتی که جراتش رو پيدا نکردی هيچ وقت بهش دست نزنی اما اگه بهش دست زدی سعی کن طاقتش رو داشته باشی که تو دستهات نگهش داری!

+نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت18:5توسط ص . . . | |

كوچك كه بوديم چه دلهاي بزرگي داشتيم ...

اكنون كه بزرگيم چه دلتنگيم ...

كاش همان كودكي بوديم كه حرفهايش را ...

مي توان از نگاهش خواند ...

اما اكنون اگر فرياد هم بزنيم كسي نمي فهمد ...

و دل خوش كرده ايم كه سكوت كرده ايم...

+نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت18:2توسط ص . . . | |

امروز دیدمش!

داشتم بهش نگاه می‌كردم!

برگشت نگاهم كرد!

فهميد كه چشمام دارن براندازش می‌كنن!

احساس می‌كنم،اونم منو دوست داره ولی رو نمی‌كنه!

+نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت17:37توسط ص . . . | |

تو این تنهایی یکم برامون نظر بذارین حال کنیم!

آخه من!!!

+نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت17:33توسط ص . . . | |